10.12.92 4مین سالگرد ازدواج مصادف با آمدن بابایی از دبی
امروز شنبس و 4مین سالگرد ازدواج من و بابایی که امروزم بابایی از ذبی ساعت 5پرواز داشت برای بوشهر منم قبلش بهش زنگ زدم و گفتم من سرم درد میکنه و نمیام فرودگاه و خودت بیا خونه ولی مگه میشه نریم فرودگاه منکه دلم براش یذره شده بود و توهم که دنبال یه صدای مرد میگشتی که از پشت تلفن صدات کنه سارینا خلاصه پرواز ساعت 19و 20دقیقه مینشست و من و تو هم سوار تاکسی تلفنی شدیم و رفتیم فرودگاه ما نتونستیم با ماشین خودمون بریم آخه چندروز قبلش از پشت یکی زد به ماشین و ماشین یکم خراب شد و بردمش صافکاری بخاطر همین ماشین نداشتیم خلاصه رسیدیم فرودگاه و منتظر شدیم تا هواپیما با 10مین تاخیر بالاخره نشست و مسافرا پیاده شدن و که بابا سریع زنگ زدبهم که کجایی منم گفتم خونه هستم و خودت تاکسی تلفنی بگیر بیا خونه و باباهم با ناامیدی که از تو صداش مشخص بود که خورده توی ذوقش قطع کرد و منم خوشحال داشتم کیف میکرد
بعد بابا مارو از پشت شیشه های انتظار دیدو گل از گلش شکفت
و کلیب تعجب کرده بود و بقول خودش که میگه فکر میکردم نیومدید منم گفتم مگه مبشه ما نیایم بعد چند مین بابا اومد پیشمون که جلوی همه چنان همدیگرو بغل کردیم وماچ و بوسه کردیم که نگوووو
توهم که بابارو اولش نشناختی و یکم غریبی کردی ولی کمی بعد دیگه شناختی و وسایلارو برداشتیم و اومدیم خونه که سوغاتیارو باز کردیم که وای بابا برات یه عروسک اورده اندازه خودت با 2لباس و کفش و یه شتر و برای منم یه گوشی و کیف و دامن اورده دستش درد نکنه

اینم عکساش





10.12.92 4مین سالگرد ازدواج مصادف با آمدن بابایی از دبی
